به مناسبت آنچه در کوبای "قهرمان" اتفاق میافتد.
مقالهی زیرین را میخواندم، بیاد دوستی دیرین افتادم. ( چند سالی است بدلایلی شخصی ارتباطم را با او قطع کردهام ولی دوستیاش را نمیتوانم فراموش کنم)
سراغش را از دوست مشترکی گرفتم زمانی که در همدان بودم. دوست مشترکمان گفت که او در فلان مسیر مسافرکشی میکند.
دلم سوخت که او در سن بالای هفتاد سالهگی و پس از سالها به قول خودش" الف با فروشی" برای تامین مخارج روزانهی خانوادهاش، باید مسافرکشی کند.
زیبائی و اختناق
نوشتهی:
jenny Wennbergسر دبیر روزنامهی محلی Arbetarbldet
به سادهگی میشود کوبا راتحقیر کرد اما بسیار سادهتر میشود دوستاش داشت. در این کشور, عشق و اختناق درهم آمیخته است. مشکل است که در برابر سیاست کوبا احساس بدی بتو دست ندهد ، به همان سان سخت است که نگران کشور و ساکناناش نباشی.
کوبا وحشتناک زیباست. هاوانا فرسوده است اما دلربا است. بر روی دیوارههای ساختمانهای شهر، رد پای دوران استعمار باقی است و نشان میدهد که این شهر زمانی، بطرز باورنکردنی زیبا و شسته رفته بوده باشد. ولی از روبناهای فرسودهی ساختمانهای امروزهی هاوانا، این احساس بتو دست میدهد که در شهر و کشوری قدم گذاشتهئی که مردماش استحقاقی بیشتر از اینها هستند.
منطقهی کوهستانی وینالس، ترا به چشماندازی دعوت میکند که ببشتر شباهد به عکسهای روی کارت پستالها دارد، با آن خاک سرخ رنگش و کوههای پوشیده از درختان تخلاش.
سواحل کوبا گوشهئی است از بهشت. کوبا جمع اضداد است. در آن واحد هم قشنگ است و هم رنجور، هم داغِ و هم یخزده از حکومت دیکتاتوری. مملو است از شادی، موسیقی، فشارهای سیاسی، فقر و تنفر از این که اگر اظهار عقیدهئی کنی، گفتهات انتقاد به رژیم تلقی میشود.
به کوبا که وارد میشوی انگار پا به سرزمینی نهادهئی که اوضاعاش هم میچرخد و در عین حال نمیچرخد. دو نوع پول در گردش است. یکی برای توریستها و دیگری برای کوبائیها. مغازههائی به توریستها تخصیص داده شده است و فروشگاههائی به کوبائیان. اتوبوسهائی خاص جهانگردان است و اتوبوسهائی ویژهی کوبائیها.
خواستاران پزوی قابل تبدیل "ارزی مخصوص توریستها که کوبائیان را به آن دسترسی نیست" در خیابانها بدنبالت راه میافتند.
گرچه دیدار من از کوبا به دوسال پیش باز میگردد و سفرم فقط دیداری بود، دوهفتهئی که برای گذراندن مرخصی، اما یاد ماندههایم، هنوز زنده اند.
سوار تاکسیئی شدم که رانندهاش جوانی بود در سن و سال خودم. او برایم تعریف کرد که در واقع فارغالتحصیل دانشکدهی معلمی است. اما چون حقوق معلمی کلن نمی تواند با در آمدی که او از بردن گردشگران خارجی به این سو و آن سوی هاوانا، نصیباش میکند، رقابت کند، ترجیح داده است، بجای تربیت و تدریس نسل آینده، توریستهای خارجی را در هاوانا میچرخاند. حقوق یک کارمند دولت در ماه برابر است با 10 دلار آمریکائی. انعامی که او به عنوان شوفر، در یک شب از مشتریاناش میگیرد باید به مراتب بیش از چنان مبلغی باشد.
بر اساس آمار، کارِ آموزش و پرورش و خدمات بهداشتی نتیجه بخش بوده است. اما در زمینههای پیشرفت تکنیک و صنعت توریسم، روش جاری در کوبای امروزی، واقعیت دیگری مغایر خواستههای کاسترو است. واقعیتی که حقوق ماهانه دیگر ده دلار نیست، واقعیتی حاکی از فراوانی مادیات، آزادی بیان و مطبوعات، کالاهای سرمایهئی و مصرف. و به نظر میرسد این رویهئی جذاب باشد. دقیقن مشابه آزادیئی که مردم را به سفرهای متهورانه روی خلیج بسوی آمریکا میکشاند. بسیاری سخن از محاسن چنین پدیدهئی میگویند و افرادی بیشتر به ذکر معایب آن میپردازند .
دیدار از کوبا به مثابه دیدار از زمانهی دیگری است. مصرف و ریخت وپاش چیزی نیست که انسان بخاطر آن راهی کوبا شود. حتا اگر عجیب به نظر آید ولی چنین چیزی تسکین دهنده است که در شهر چند میلیون نفری هاوانا، باشی و با وجود آن بیش از اندازهی نیازت، مصرف نکنی. اما پدیدهئی که شاید برای یک سوئدی، تسکین دهنده باشد، برای یک کوبائی، حقیقتی تلخ است. کمبود مواد غذائی خود مشکلی است. اجناس کوپنی دولتی کفاف نیازهای مردم را نمیکند.
زنی سالخورده جلویم میآید و میخواهد روغن خوراکیاش را از او بخرم. احساس ناخوشایندی به انسان دست میدهد. این احساس چندش آور را که تو از یک زندهگی مرفهی برخوردارهستی، در کوبا نمیتوانی از خود دور کنی. دیدن زنان و مردان جوان کوبائی، با توریست های غربی مسن، لرزه بر اندامات میاندازد. این که از اتوبوس پیاده شوی و شاهد مردمانی باشی که میخواهند که تو فقطـ(casa particular) اتاق خانهی آنان را اجاره کنی، اذیتات میکند، با تمام واقعیت قابل قبولش.
به همراه همسفرم، روی نیم کتی در پارکی در هاوانا نشستهایم، پیر مردی پیش میآید و در کنار ما مینشیند. و میپرسد:
راجع به کوبا چگونه فکر می کنید؟
و من و همسفرم چون هر میهمان خوبی، مودبانه پاسخاش میدهیم:
زیبا است.
مرد صدایاش را پائین میآورد، نگاهی به اطراف میاندازد و توضیح میدهد که زندگی کردن در کوبا وحشتناک است. او دردمند است و فهماش هم زیاد مشکل نیست.
در کوبا نشانهئی از رعایت حقوق مردم، آزادیهای فردی و وفور مادی که برای ما سوئدیها، دسترسی به آنها امری بدیهی است، وجود ندارد. کوبا هم اکنون پنجاه سال است که با فیدل کاسترو و انقلابش زیسته است، انقلابی که همهی دارائیها خصوصی را مصادره و دولتی کرد، حق آزادی بیان را خفه نمود و کوبائیان را از جهان اطراف خویش با کمک بیدریغانهی آمریکا، ایزوله ساخت. اگر چه کاسترو هر گونه مقاومت و ابراز عقیدهی مخالفی را در نطفه خفه کرده و میکند ولی ترکهای پدیدار شدهی روی دیوار، بوضوح بچشم میخورد. هر چه بیشتر مزهی شیرین آزادی به درون کوبا راه یابد، احتمال تغییر حکومت کوبا هم، بیشتر میشود.
با این امید که این تغییرات موازی با شرایط و خواستهی مردم کوبا باشد و با کمک سازمانهای بینالمللی.
کوبا دیکتاتوری فشردهای است در جزیرهی کوچکی در دریای کارائیب. هم جذاب است و هم ناخوشآیند. سرزمینی که نمیشود قلبن فراموشش کنی. کوبا وسوسه میکند و میفریبد.
بدور از تضییقات موجود، هستند مردمی که به زندگیشان ادامه میدهند مردمی که میگریند، میخندند، میرقصند، عشق میورزند، متنفرند، کار میکنند، به تجزیه و تحلیل مسائل میپردازند، دفاع میکنند و یا این که از کاسترو فاصله میگیرند و میمیرند. و متاسفانه آشکار است که میترسند از گفتن آنچه بدان میاندیشند، و زمانی که انتقادی از رژیم کوبای خودشان میکنند، میخواهند که نامی از آنان برده نشود حتا در روزنامههای محلی سوئدی
سراغش را از دوست مشترکی گرفتم زمانی که در همدان بودم. دوست مشترکمان گفت که او در فلان مسیر مسافرکشی میکند.
دلم سوخت که او در سن بالای هفتاد سالهگی و پس از سالها به قول خودش" الف با فروشی" برای تامین مخارج روزانهی خانوادهاش، باید مسافرکشی کند.
زیبائی و اختناق
نوشتهی:
jenny Wennbergسر دبیر روزنامهی محلی Arbetarbldet
به سادهگی میشود کوبا راتحقیر کرد اما بسیار سادهتر میشود دوستاش داشت. در این کشور, عشق و اختناق درهم آمیخته است. مشکل است که در برابر سیاست کوبا احساس بدی بتو دست ندهد ، به همان سان سخت است که نگران کشور و ساکناناش نباشی.
کوبا وحشتناک زیباست. هاوانا فرسوده است اما دلربا است. بر روی دیوارههای ساختمانهای شهر، رد پای دوران استعمار باقی است و نشان میدهد که این شهر زمانی، بطرز باورنکردنی زیبا و شسته رفته بوده باشد. ولی از روبناهای فرسودهی ساختمانهای امروزهی هاوانا، این احساس بتو دست میدهد که در شهر و کشوری قدم گذاشتهئی که مردماش استحقاقی بیشتر از اینها هستند.
منطقهی کوهستانی وینالس، ترا به چشماندازی دعوت میکند که ببشتر شباهد به عکسهای روی کارت پستالها دارد، با آن خاک سرخ رنگش و کوههای پوشیده از درختان تخلاش.
سواحل کوبا گوشهئی است از بهشت. کوبا جمع اضداد است. در آن واحد هم قشنگ است و هم رنجور، هم داغِ و هم یخزده از حکومت دیکتاتوری. مملو است از شادی، موسیقی، فشارهای سیاسی، فقر و تنفر از این که اگر اظهار عقیدهئی کنی، گفتهات انتقاد به رژیم تلقی میشود.
به کوبا که وارد میشوی انگار پا به سرزمینی نهادهئی که اوضاعاش هم میچرخد و در عین حال نمیچرخد. دو نوع پول در گردش است. یکی برای توریستها و دیگری برای کوبائیها. مغازههائی به توریستها تخصیص داده شده است و فروشگاههائی به کوبائیان. اتوبوسهائی خاص جهانگردان است و اتوبوسهائی ویژهی کوبائیها.
خواستاران پزوی قابل تبدیل "ارزی مخصوص توریستها که کوبائیان را به آن دسترسی نیست" در خیابانها بدنبالت راه میافتند.
گرچه دیدار من از کوبا به دوسال پیش باز میگردد و سفرم فقط دیداری بود، دوهفتهئی که برای گذراندن مرخصی، اما یاد ماندههایم، هنوز زنده اند.
سوار تاکسیئی شدم که رانندهاش جوانی بود در سن و سال خودم. او برایم تعریف کرد که در واقع فارغالتحصیل دانشکدهی معلمی است. اما چون حقوق معلمی کلن نمی تواند با در آمدی که او از بردن گردشگران خارجی به این سو و آن سوی هاوانا، نصیباش میکند، رقابت کند، ترجیح داده است، بجای تربیت و تدریس نسل آینده، توریستهای خارجی را در هاوانا میچرخاند. حقوق یک کارمند دولت در ماه برابر است با 10 دلار آمریکائی. انعامی که او به عنوان شوفر، در یک شب از مشتریاناش میگیرد باید به مراتب بیش از چنان مبلغی باشد.
بر اساس آمار، کارِ آموزش و پرورش و خدمات بهداشتی نتیجه بخش بوده است. اما در زمینههای پیشرفت تکنیک و صنعت توریسم، روش جاری در کوبای امروزی، واقعیت دیگری مغایر خواستههای کاسترو است. واقعیتی که حقوق ماهانه دیگر ده دلار نیست، واقعیتی حاکی از فراوانی مادیات، آزادی بیان و مطبوعات، کالاهای سرمایهئی و مصرف. و به نظر میرسد این رویهئی جذاب باشد. دقیقن مشابه آزادیئی که مردم را به سفرهای متهورانه روی خلیج بسوی آمریکا میکشاند. بسیاری سخن از محاسن چنین پدیدهئی میگویند و افرادی بیشتر به ذکر معایب آن میپردازند .
دیدار از کوبا به مثابه دیدار از زمانهی دیگری است. مصرف و ریخت وپاش چیزی نیست که انسان بخاطر آن راهی کوبا شود. حتا اگر عجیب به نظر آید ولی چنین چیزی تسکین دهنده است که در شهر چند میلیون نفری هاوانا، باشی و با وجود آن بیش از اندازهی نیازت، مصرف نکنی. اما پدیدهئی که شاید برای یک سوئدی، تسکین دهنده باشد، برای یک کوبائی، حقیقتی تلخ است. کمبود مواد غذائی خود مشکلی است. اجناس کوپنی دولتی کفاف نیازهای مردم را نمیکند.
زنی سالخورده جلویم میآید و میخواهد روغن خوراکیاش را از او بخرم. احساس ناخوشایندی به انسان دست میدهد. این احساس چندش آور را که تو از یک زندهگی مرفهی برخوردارهستی، در کوبا نمیتوانی از خود دور کنی. دیدن زنان و مردان جوان کوبائی، با توریست های غربی مسن، لرزه بر اندامات میاندازد. این که از اتوبوس پیاده شوی و شاهد مردمانی باشی که میخواهند که تو فقطـ(casa particular) اتاق خانهی آنان را اجاره کنی، اذیتات میکند، با تمام واقعیت قابل قبولش.
به همراه همسفرم، روی نیم کتی در پارکی در هاوانا نشستهایم، پیر مردی پیش میآید و در کنار ما مینشیند. و میپرسد:
راجع به کوبا چگونه فکر می کنید؟
و من و همسفرم چون هر میهمان خوبی، مودبانه پاسخاش میدهیم:
زیبا است.
مرد صدایاش را پائین میآورد، نگاهی به اطراف میاندازد و توضیح میدهد که زندگی کردن در کوبا وحشتناک است. او دردمند است و فهماش هم زیاد مشکل نیست.
در کوبا نشانهئی از رعایت حقوق مردم، آزادیهای فردی و وفور مادی که برای ما سوئدیها، دسترسی به آنها امری بدیهی است، وجود ندارد. کوبا هم اکنون پنجاه سال است که با فیدل کاسترو و انقلابش زیسته است، انقلابی که همهی دارائیها خصوصی را مصادره و دولتی کرد، حق آزادی بیان را خفه نمود و کوبائیان را از جهان اطراف خویش با کمک بیدریغانهی آمریکا، ایزوله ساخت. اگر چه کاسترو هر گونه مقاومت و ابراز عقیدهی مخالفی را در نطفه خفه کرده و میکند ولی ترکهای پدیدار شدهی روی دیوار، بوضوح بچشم میخورد. هر چه بیشتر مزهی شیرین آزادی به درون کوبا راه یابد، احتمال تغییر حکومت کوبا هم، بیشتر میشود.
با این امید که این تغییرات موازی با شرایط و خواستهی مردم کوبا باشد و با کمک سازمانهای بینالمللی.
کوبا دیکتاتوری فشردهای است در جزیرهی کوچکی در دریای کارائیب. هم جذاب است و هم ناخوشآیند. سرزمینی که نمیشود قلبن فراموشش کنی. کوبا وسوسه میکند و میفریبد.
بدور از تضییقات موجود، هستند مردمی که به زندگیشان ادامه میدهند مردمی که میگریند، میخندند، میرقصند، عشق میورزند، متنفرند، کار میکنند، به تجزیه و تحلیل مسائل میپردازند، دفاع میکنند و یا این که از کاسترو فاصله میگیرند و میمیرند. و متاسفانه آشکار است که میترسند از گفتن آنچه بدان میاندیشند، و زمانی که انتقادی از رژیم کوبای خودشان میکنند، میخواهند که نامی از آنان برده نشود حتا در روزنامههای محلی سوئدی


0 نظرات:
نظر بدهید.